تبليغاتX
نرگس -

یکشنبه 1386/01/26

                                              

                                              بازهم برف

 

هنوز در هزاره جات برف حضور سنگینی دارد! حدود 60 سانتی در دشت ها!

هر سال در این فصل سال مردم مصروف قلبه بودند، ولی حال همه منتظر آب شدن برف اند! در پنجاب ، ورس، لعل وسرجنگل ، بهسود ها و شاید در ناور  مردم تا اول ثور نتوانند به درستی به کشاورزی بپردازند.

 

***

 

 

 

بنده در پنجم حمل آغاز به سفر کردم. از نرگس به طرف غرغری. شب آنجا مهمان بودم. شب دیگر درروستای محمد شرف در آن طرف کتل شاتو، مربوط یکه اولنگ بودم. تا دامنه شاتو برف فوق العاده زیاد بود. همه راه را روی سرجه آمدم. پس از آن دیگر برف در راه نبود. تا فیروز بهار.و از آن جا تا شهیدان باز هم برف بود. موتربه طور عجیبی در میان برف راه می رفت!

 چند روزی را در بامیان بودم. آن جا بودم که باز هم بارید. هفت نفر در چپ دره ، فولادی ، زیر آوار خانه و برف کوچ جان دادند. دکترحبیبه سرابی، والی و همه مقامات، به دیدن آن روستارفتند و از دولت و موسسات خواهان کمک شدند.

بعد از راه شیبر و غوربند به کابل آمدم. غوربند سبز بود و بهار. درختان گل کرده بودند. آنگاه به یاد بامدادی افتادم که در نرگس شاخه های درختان چنار زیر برف خم شده بودند. این جا شاخه ها را سفید کرده بود و آن جا برف! این رحمت خدا و نوید بخت و بار و بهار بود و آن آیت خشم و سرمای زمستان! وقتی که مصیبت ها به سوی جامعه یی رو آورد طبیعت هم خشمش را دریغ نمی کند!

 

***

 

جفتک و لگد در دهلیز وزارت معارف

 

همین امروز با دوستی به یکی از ادارات وزارت معارف رفتم . در درب ورودی آن نوشته بود« ریاست اکمال تخصص معلمان». اما آن جا بخش های دیگری هم بود. هنگامی که وارد دهلیز شدیم، مراجعین سرگردان این طرف و آن طرف می گشتند. کسی کار شان را اجرا نمی کرد. همه خسته و درمانده به نظر می رسیدند. نا گهان سروصدایی توجه همه را جلب کرد: یکی از ماموران تامین نظم آن اداره به جان یکی از مراجعین بیچاره افتیده بود! به دلیل این که آن بیچاره دو قدم آن طرفتر ایستاده نشده بوده . در حالی تنها او آن جا ایستاده نبود خیلی دیگر هم بودند. آن گاه سه جوان قوی و بزرگ اندام شروع کردند به زدن لگد و جفتک و سیلی به جان و صورت آن جوان دیگر! همه مراجعین دیگر فقط تماشا کردند. همه صد نفر و یا بیشتر. بعد مامور ارشد تری آمد آن مرد مضروب و ضاربان را به اتاقی برد. بعد ندانستم چه شد!

 

نوشته شده توسط محمد ایوب آروین در 12:6 |  لینک ثابت   •