تبليغاتX
نرگس

شنبه 1385/11/14

آقا روشنایی!

 

- یک -

    -« افغانی! وایست!»

            این جمله آمرانه  چنان برافکار اوفرود  می آید که اورا کاملا"به خود می آورد.رشته افکار و تخیلاتش را

ازهم می گسلد.واو آنگاه متوجه می شودکه درجاده یی گام می زند که اودرآن کاملاً "بیگانه" و"غریبه"است.و     اینک  بایددر چنگال بی رحم پولیس افتاده بارزده شودوردمرزگردد.

-          «افغا نی ! وایست !»

او خطاب دوم رانیزناشنیده می گیردوبه راهش جدی ترادامه می دهد . چند قدم جلو تر نمی رود که چنگال آهنینی بازویش راازعقب به شدت تکان میدهد :

-          «- افغانی ! در چه هوایی؟!»

در جایش میخکوب می شود . گویادیگر چاره یی ندارد  باتجاهل معصومانه یی میگوید :

-          « آقا ! فرمایش ؟

-          -پدرسگ ! چه فرمایش ؟! زود حرکت !»

پولیس کاملا" خشم گین است . چهره اش سیاه رنگ شده و قیافه یی جدی به خود گرفته که ذره یی انعطاف وملایمت در آن دیده نمی شود .بادستمال کوچکی عرق هایش را پاک نموده با میله  تپانچه اش به سوی کوچه یی اشاره می کند و می گوید :

-          «نمی فهمی ؟! حرکت !»

واورا هل می دهد .

-          «آقای پولیس ! عذر می خواهم  یک حرفی دارم

-          پدرسوخته ! بی خودی؟!...

لگدی محکم به کمرش حواله می کند .»

-          «حالی نشدی ؟!»

پولیس پس از سکوتی کوتاه مثل اینکه چیزی تازه به ذهنش آمده باشد میگوید :

-          «مدرک ؟...مدرک؟

-          متاسفم!

-          پس بی خودی این جا قدم می زنی؟!پدر سگ !هنوز خیالت نیست !...اسمت ؟ اسم لعنتی پدرت؟

-          هجیر ولد عبدالله . »

پولیس نام و نام پدراورا در دفتر کوچک جیبی اش می نویسد هجیر ازفرصت استفاده نموده عاجزانه میگوید:

-          «آقا حرف کوچکی دارم!»

سیلی پخته ناگهانی به صورتش اصابت می کند و می شنود :

-          « پدر سوخته بگو !

-          ...پول و ...پول  واثاثیه ام... .

-          پدرسگ!مگرازگورپدرت درآوردی؟!حرکت!حرکت!»

هجیر درگرمای احساساتش لحظه یی سکوت می کند . صورتش لُق لُق می زند . در آن ظهر گرم وخیابان تنگ غیر از افراد معدودی بی اعتنا - که سعی می کنند هرچه زودتر خودرا به منزل برسانند- دیگر کسی نیست . هجیرسرش را پایین می اندازد ودر درون ذهنیاتش به تفکر می پردازد :

   « حیثیت من که در برابر این لگدها ارزشی ندارد .همه این هاضرب در صفر شد .آیااین کافی نیست ؟ کافی نیست ؟ لااقل کرامت انسانی که درکار است ...»

    یادش می آید که ناصر – دوست وهم اتاقش – به او گفته بود :

   « هجیر !توبااین غیرتت خودرا به سیاه چال می اندازی.»

   آن گاه دست هایش بالا می رود بازوهای پولیس را حلقه می کند وبایک تکان محکم طرف را نقش زمین می سازد. پولیس از هوش میرود سرش به زمین میخورد و خون به شدت جاری می شود .اودیگرحرفی نمی زند.ضارب تپانچه اورا از روی زمین بر می دارد و پیش از آن که مردم سر حادثه جمع شوندفرار می کند ودرمیان کوچه هاوپس کوچه هاناپدیدمی گردد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد ایوب آروین در 11:10 |  لینک ثابت   •